شبهای سرد انتظار
امشب؛ ------------------------------------------------ پ.ن: امروز روز آخر کاری من تو این شرکته که به دلیل مسائل امنیتی اسمش را نمیتونم بگم. اما به شدت دلم برای کارت توی این شرکت تنگ میشه ولی برای اعضاش نه !!! چون اونارو هی میبینم !!! پ.ن: سال تاثیر گذاری بود توی زندگیم مهم ترین واقعه امسال کامل شدن نصف ایمانم بود. پ.ن: آلبوم حامی هم آخر نیامد که نیامد. ۱ سال بدون آلبوم جدید حامی سر کردیم. اصلا از نظر موسیقی امسال خیلی بی خودی بود. پ.ن:دلم برای مامام بزرگم تنگ شده که سه شنبه میرم می بینمش . دل دوستان همه بسوزه انشا الله یک فسنجون مشتی هم میزنم. دلم برای غذا های ع کوچیکم هم تنگ شده البته برای خودش بیشتر . پ.ن: پیشنهاد می کنم دوستان یه نگاهی به پرونده زندگی این ۱ سالشان بیاندازند. امروز یه سایت دیدم خیلی خوب بود اطلا انگار نه انگار که ایرانی بود هم زیبا بود هم سریع بود و هم خیلی مطالب مفیدی داشت : اصلا فکر نکنید سایت خودم هستش و یا دارم الکی تبلیغ می کنم که تعداد کلیک هاش برو بالا ها نه فقط خواستم شما را با یک سایت معتبر و حرفه ای آشنا کنم!!!! یه سری حرفای یکی داشت روی باور عمیقم راجب یک مسئله مهم تاثیر میذاشت، چقدر با خودم کلنجار رفتم که این اتفاق نیافته و نیافتاد ولی ذهنم خیلی خسته شد. بعد یه فیلم دیدم که به شدت افکارم را درگیر کرد هم از نظر هنری هم از نظر محتوا خیلی خیلی خیلی فکرم را مشغول کرد اسمش "اینجا بدون من" بود دیگه ساعت ۳ (صبح) بود که شام خوردم و بعدش خوابیدم. مقدار زیادی خواب نابود کننده دیدم تو مایه های همون فیلمه و اون درگیریه ذهنیه و ... الان ساعت ۸ صبح که مثلا اومدم سر کار، خلاف دیروز که فکرم درگیر یه چیز بود. الان فکر در گیر چهار چیز هستش. ۱- اون درگیری ذهنیه ۲- اون فیلمه ۳- اکبر عبدی که دیروز تلوزیون آورده بودنش و مثل بنز سرما خورده بود و در مورد رعایت کردن قوانین راهنمایی و راننگی می خواست حرف بزنه اما خودش هر چی تعریف میکرد از خلافاش بود. ۴- اون خوابه که ۳ تا موضوع بالا توش بود میرم به ادامه کارم برسم... گفتم برم پیش ۴ ، ۵ تا از دوستای قدیمیم رسیدم جلوی خونشون خیلی تغییر کرده بود. انقدر تغییر که خونرو گم کردم. از سرایدار ساختمان نیمه کاره بغلی پرسیدم: این دوستای ما که اینجا بودن، کجان ؟ گفت خونشون رفته اون پشت ( اینا بیشتر فضای خونه را خراب کرده بودند داشتند ساختمان می ساختند ) یه در سبز آهنی بود با یه قفل محکم که جلوی یک راهروی کوچک و متلاشی نصب شده بود. قبلا هم در داشت اما یه در نرده ای سفید که همیشه رو به یه حیاط بزرگ باز بود. از بالای در نگاه کردم یه راه روی مخروبه بود که نمیذاشت خونرو ببینم. اما سرایدار میگفت اینا خونه هستن . هر کاری کردم کسی در رو باز نکرد . انگار ساکت شده بودند که من نفهمم خونه ان. التماس کردم، گریه کردم اما باز هم در باز نشد. دری که همیشه به روم باز بود، کسایی که با سن کمشون همیشه کمکم می کردند. اما امشب همه چیز برعکس شده بود. تو رو خداااااااااااااااااااااااااا ، در رو باز کنید ، این آخرین امیدمه اما باز نشد و نشد و نشد مطمئن بودم هنوز هستن و صدام رو میشنوم . شاید از دستم دلخور بودن که خیلی وقت بود بهشون سر نزده بودم . نیم ساعتی موندم و نا امید به فکر یه روزی که در به روم باز بشه، برگشتم خونه
فکر کنم داشت به این امید خوابید که صبح بیدار شه،حالش بهتره صبح که بیدار شد، دید حالش بدتر شده، یه پیامک اوضاعش رو بدتر کرد. دیگه بغض به زیر گلوش رسیده بود اما روش نمیشد بلند بزنه زیر گریه دیدیدم چشماش خیس شده بود. دیدم که بغضشو قورت می داد دیگه طاقت نیاورد، که زد زیر گریه اما باز هم خالی نشد، انگار یه چیزی تو گلوش گیر کرده بود. دیگه گریه نکرد. راه میرفت و از چشاش فهمیدم داره فکر میکنه. آره داشت فکر می کرد . شاید به این که وقتی غم های کوچیک رو هم جمع میشن. چطور یه کوه میشن و می تونن اینطوری داغونش کنن. شاید به این فکر میکرد که او لحظه چقدر تنهاست . آره انقدر احساس تنهایی می کرد که اصلا نفهمید من اونجام.
امشب زنی که خندهً غریبه ای را دید ، تا صبح بیدار است.
امشب، مردی که دست رئیس را بوسید، تا صبح بیدار است.
امشب، کودکی که سیگار اول را کشید، تا صبح بیدار است.
امشب، ماری که پای فیل را بلعید، تا صبح بیدار است.
امشب، ککی که به تنور پرید، سوخت !!
فردا؛
فردا؛ فیل پایش را خواهد دید، خواهد دید، خواهد دید ...
| Design By : Night Skin |

