|
اندکی صبر سحر نزدیک است
|

اگه این روزا چشماتون بارونی شد
اگه این روزا دلتون عاشورایی شد
اگه این روزا کم خوابیدین و تا آخر شب سینه زدین
اگه این روزا به هر بهانه ای گریتون گرفت
بدونین امام حسین دوستون داره
اگه این روزا دلتون شکست ...
یادی از دل سنگی ما هم بکنین
بگین امام حسین یه بنده ی گناهکاری هست خیلی دلش می خواد حسینی باشه اما هنوز مردش نشده
بگین خیلی وقته دیگه به هر بهانه ای گریه نمی کنه ...
بگین امام حسین تو به هر کی که دوست داری قسم دستش رو بگیر
بگین یه کاری کن بعد از محرم امسال یه تغییر اساسی بکنه
تو رو خدا همین الان دعام کنید

من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری می رسی به قله کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل می کنی مجبور میشی
تا مه راهو نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمی تونم بمونم
تا مه راهو نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمی تونم بمونم
منم اونکه تو رو داده به مهتاب
کسی که روتو می پوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش تو کم نسیت
می خوام یادم بره دست خودم نیست
تا مه راهو نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمی تونم بمونم
---------------------------------------------
پ.ن : خیلی وقته که چیزی ننوشتم حوصلش را نداشتم . الانم همینطوری الکی نوشتم . واسه این که روز های تکراریم یه تنوعی پیدا کنه .
این روزای سرد و ساکت و تکراری خیلی دیر می گذره و من و کم حوصله تر از همیشه می کنه ...

---------------------------------------------
پ.ن 1 : این آهنگ را اولین بار وقتی شنیدم که یک عاشق کنارم نشسته بود تا حالا ندیده بودم کسی یه آهنگ را بعد از بیست سال بشنوه و اینطوری اشک بریزه به یاد عشقش . این عکس هم مربوط به اون می شه .
پ.ن 2 : این آهنگ هیچ ربطی به وضعیت کنونی من نداره کلا" از این آهنگ خوشم اومد . اگه می خوایین خود آهنگ را بشنوید شعرش را سرچ کنید حتما" پیدا می کنید .

امروز ساعت 4 تا 8 صبح نگهبان بودم و باید بیدار می ماندم . خیلی خسته چشمهایم را روی هم گذاشتم ...
بای صدای : بیدار شین بارون اومده از خواب پریدم . سر پست نگهبانی خوابم برده بود . از آسایشگاه بیرون رفتم هوا خیلی خوب بود هوای بارونی مثل شمال بود .
یه لحظه دلم گرفت دلم برای شمال ، شادناز عزیزم و خیابان گردی ها تنگ شد .
دیروز بعد از ظهر هم نگهبان بودم و نتوانستم براش زنگ بزنم دلم بیشتر از قبل براش تنگ شده . الان ساعت 7 صبح هستش و یک ساعتی از نگهبانیم باقی مونده .
ساعت 9 بعد از 11 ساعت نگهبانی شیفتم عوض شد و به کلاس رفتیم .
سر کلاس وقتی ساعت از 11 صبح میگذره حواسم دیگه به کلاس نیست و منتظر زنگ هستم تا با سرعت خودم را به باجه ی تلفن برسونم . دیشب هم با شادناز تلفنی حرف نزدم و امروز از صبح به ساعت نگاه می کنم تا به شادناز عزیزم زنگ بزنم .
روز بیستم خدمت / یکشنبه 88.6.8

میگن هر چی که از خدا می خوایی توی ماه رمضان خدا بیشتر از همیشه کمکت می کنه .
یه نگاهی به قسمت بالا سمت چپ وبلاگم بندازید . من هنوز شبها با یاد تنها آرزویم به خواب می روم . من هر روز نمازم را با دعا برای برآورده شدن تنها آرزویم به پایان می برم .
توی ماه رمضان دعایم کنید .
دعا کنید که این آخرین ماه رمضانی باشد که لحظه لحظه هایم را با یک آرزو زندگی می کنم .

..............................................................................................................
..............................................................................................................
............................................................ مقداری سکوت .
-------------------------------------------------------------
پ.ن 1 : خیلی نوشتم بودم ولی پاکش کردم و به مقداری سکوت اکتفا میکنم . همیشه نباید گفت و همیشه نباید نوشت . به زودی این نیز می گذرد مثل بقیه ی چیزا . اصولا" ماه رمضان علاوه بر روزه ی شکم بهتر زیاد حرف نزد . خیلی هم بد نیست .
پ.ن 2 : تعطیلات آخر هفته از چشمم داره می افته هفته ی بعد احتمالا" میرم با چند تا از بچه های پادگان تو تهران می گردیم .
پ.ن 3 : این هفته دفترچه خاطراتم را خیلی با بی حوصلگی نوشتم و همش تکراری بود . این هفته برگی ندارم .
پ.ن 4 : می رم بخوابم خیلی خسته ام .

... شادناز عزیزم بد اخلاقی امروزم را ببخش خیلی فشار روحی را احساس می کنم . این همه اذیتت کردم و فکر می کنم امروز در مقابل اونها چیزی نباشد .
الان از آمار شب بر میگردیم تنبیه شده بودیم بشین پاشو و کلاغ پر و ...
امروز خیلی تنبیه شدیم خیلی عصبی و خسته ام .
شب توی حیاط که نشسته بودیم هوا خیلی گرم بود . همان لحظه باد خنکی آمد انگار هدیه ای بود از طرف خدا . نفس عمیقی کشیدم باد بوی عطرت را برایم آورده بود اشتباه نمی کردم . حس می کردم کنارم هستی به سرعت هوای داخل ریه ام را خالی کردم تا اینبار نفس عمیقی بکشم و بوی عطرت را بهتر حس کنم اما این بار بوی عطرت از بین رفته بود .
دیگر کنارم نبودی . . .
این یک پایان خوب برای یک روز سخت بود .
دوستت دارم شادناز عزیزم . به امید فردا های بهتر
روز ششم خدمت/ دوشنبه 88.5.26

تنها عکسی که تونستم از لباس یگان حفاظت پیدا کنم همین عکس بود که اون هم از پشت هستش .
این هفته نمی گم سخت گذشت . اما سریع گذشت . به قولی من الان 12 روز از خدمتم گذشته .
دیروز پینجشنبه اومدم خونه و امروز غروب دوباره میرم پادگان .
دلم برای عزیزم خیلی تنگ شده تنها مشکلم این هفته همین بود . تنها چیزی که تونست من را یکی دو بار زمین بزنه همین بود . فکر میکردم این احساس دلتنگیم وقتی میرسم خونه برطرف می شه . اما نشد . چون اون کسی که باید می دیدمش اونجا نبود .
همیشه به یادتم شادناز عزیزم

بعد از مدت ها بی کاری فصل جدیدی داره توی زندگیم شروع می شه . فردا دارم میرم خدمت سربازی . حس عجیبی دارم البته حس بدی نیست یه جور حس خوب و کنجکاوی .
خلاصه دوستان اگه خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید .
یه عزیزی بود می گفت : امیدواریم آن روزی ( آخرت ) که اسم بعضی ها را به عنوان سرباز می نویسند اسم ما را هم بنویسند .
انشا الله این فصل جدید کمی از بی کاری و یکنواختی خارجم کنه .
یه سری قول به عزیز ترین عزیزم دادم . هی دارم بد قولی می کنم و امروز فردا میکنم . اونم به روی خودش نمیاره . اما خدا کنه هر چی زود تر بتونم عملیشون کنم .
آقا اصلا" من بارها از این عزیز چیز هایی گفتم . از مهربونیهاش و ...
می خواستم بیشتر بگم اما منتظرم روزی برسه که حرفهام رو بدون فکر کردن در موردش بگم . یه روزی میگم کیه . ولی کسیه که هر چی اعتماد به نفس دارم از اونه . هر پیشرفتی دارم به دلیل وجود اونه . انشا الله عمری باشه و در موردش بیشتر صحبت کنم .
یا علی
----------------------------------------------------
پ.ن : اون عزیزی که یه جمله ازش گفتم امام خمینی بود . دلم نیومد نگم .

دیروز رفتیم یه غذا خوری به پسر بچه بود که اسپند دود می کرد . یکی گفت بشین غذا بخور . پسره گفت می خوام با پسر خالم بخورم . وقتی پسر خالش اومد دو تای نشستن غذا بخورن . کم کم یکی دو تا از دوستاشون جمع شدن و هر کدوم یه لقمه خوردن .
قبلش اومده بود روی میز ما با چهره ی مسخره ای بهش گفتم نه آقا ممنون . اومد کنارم وایساد رفتم تو فکر که آیا باید به اینها کمک کرد یا نه . دیدم علیرضا داره دنبال پول خورد می گرده . منم سریع می خواستم رفتارم را جبران کنم یه پولی دادم بهش .
یه حدیث از حضرت فاطمه ی زهرا هستش که فقیری در خانه ی آن حضرت رفت و آن حضرت که فرزندانش گرسنه بودند نگذاشتند آن فقیر دست خالی برگردد و فرموردند من نمیگذارم کسی دست خالی از در خانه ی من برود .
از این به بعد هر چقدر هم که کم باشه نمیگذارم هیچ فقیری دستش را جلویم دراز کند و خالی بماند .
همون شب توی یکی از خیابان های حاشیه ی گوهر دشت مدت زیادی منتظر ماشین بودیم یه پراید 100 متر بعد از ما ایستاد دنده عقب گرفت و گفت سوار شید با خانمش بود .
سر خیابون گفتم مرسی آقا گفتش بالا میرید ؟ گفتم آره . رفت تو خیابون . رسیدیم در خونه گفتم مرسی آقا چقدر بدم ؟ گفت نیازی نیست بفرماید . گفتم حتما" مسیرش بوده پیاده که شدیم دور زد و همون مسیر را برگشت .