تبليغاتX
شب های سرد انتظار
همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا ... همان که هنوز به عشق جمعه‌ هایت زنده است


ز درد من بسوزد سینه تو
شود غمگین دل بی کینه تو
نباشد تا به چشم خود ببینم
غبار آلوده آن آیینه تو
هر کجا رفتی پس از من
محفلی شاد است و روشن
یاد من کن یاد من کن
هر کجا دیدی به بزمی
عاشقی با لب گزیدن
یاد من کن یاد من کن
هر کجا سازی شنیدی
از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن
وقت آه از دل کشیدن
یاد من کن یاد من کن
بی تو در هر گلشنی چون بلبل بی آشیان، دیوانه بودم
سر به هر در می زدم وانگه ز پا افتاده در میخانه بودم
گر به کنج خلوتی دور از همه خلق جهان بزمی به پا شد
واندر آن خلوت سرا پیمانه ها پر از می عشق و صفا شد
چون بشد آهسته شمعی، کنج آن کاشانه روشن
تا رسد یاری به یاری، تا فتد دستی به گردن
یاد من کن، یاد من کن

---------------------------------------------

پ.ن 1 : این آهنگ را اولین بار وقتی شنیدم که یک عاشق کنارم نشسته بود تا حالا ندیده بودم کسی یه آهنگ را بعد از بیست سال بشنوه و اینطوری اشک بریزه به یاد عشقش . این عکس هم مربوط به اون می شه .

پ.ن 2 : این آهنگ هیچ ربطی به وضعیت کنونی من نداره کلا" از این آهنگ خوشم اومد . اگه می خوایین خود آهنگ را بشنوید شعرش را سرچ کنید حتما" پیدا می کنید .

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 8:27  توسط حمیدرضا ذوالفقار  | 

امروز ساعت 4 تا 8 صبح نگهبان بودم و باید بیدار می ماندم . خیلی خسته چشمهایم را روی هم گذاشتم ...

بای صدای : بیدار شین بارون اومده از خواب پریدم . سر پست نگهبانی خوابم برده بود . از آسایشگاه بیرون رفتم هوا خیلی خوب بود هوای بارونی مثل شمال بود .

یه لحظه دلم گرفت دلم برای شمال ، شادناز عزیزم و خیابان گردی ها تنگ شد .

دیروز بعد از ظهر هم نگهبان بودم و نتوانستم براش زنگ بزنم دلم بیشتر از قبل براش تنگ شده . الان ساعت 7 صبح هستش و یک ساعتی از نگهبانیم باقی مونده .

ساعت 9 بعد از 11 ساعت نگهبانی شیفتم عوض شد و به کلاس رفتیم .

سر کلاس وقتی ساعت از 11 صبح میگذره حواسم دیگه به کلاس نیست و منتظر زنگ هستم تا با سرعت خودم را به باجه ی تلفن برسونم . دیشب هم با شادناز تلفنی حرف نزدم و امروز از صبح به ساعت نگاه می کنم تا به شادناز عزیزم زنگ بزنم .

روز بیستم خدمت / یکشنبه 88.6.8    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 18:39  توسط حمیدرضا ذوالفقار  | 

میگن هر چی که از خدا می خوایی توی ماه رمضان خدا بیشتر از همیشه کمکت می کنه .

یه نگاهی به قسمت بالا سمت چپ وبلاگم بندازید . من هنوز شبها با یاد تنها آرزویم به خواب می روم . من هر روز نمازم را با دعا برای برآورده شدن تنها آرزویم به پایان می برم . 

توی ماه رمضان دعایم کنید .

دعا کنید که این آخرین ماه رمضانی باشد که لحظه لحظه هایم را با یک آرزو زندگی می کنم .

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 7:40  توسط حمیدرضا ذوالفقار  | 

..............................................................................................................

..............................................................................................................

............................................................ مقداری سکوت .

-------------------------------------------------------------

پ.ن 1 : خیلی نوشتم بودم ولی پاکش کردم و به مقداری سکوت اکتفا میکنم . همیشه نباید گفت و همیشه نباید نوشت . به زودی این نیز می گذرد مثل بقیه ی چیزا . اصولا" ماه رمضان علاوه بر روزه ی شکم بهتر زیاد حرف نزد . خیلی هم بد نیست .

پ.ن 2 : تعطیلات آخر هفته از چشمم داره می افته هفته ی بعد احتمالا" میرم با چند تا از بچه های پادگان تو تهران می گردیم .

پ.ن 3 : این هفته دفترچه خاطراتم را خیلی با بی حوصلگی نوشتم و همش تکراری بود . این هفته برگی ندارم .

پ.ن 4 : می رم بخوابم خیلی خسته ام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 22:34  توسط حمیدرضا ذوالفقار  | 


... شادناز عزیزم بد اخلاقی امروزم را ببخش خیلی فشار روحی را احساس می کنم . این همه اذیتت کردم و فکر می کنم امروز در مقابل اونها چیزی نباشد .

الان از آمار شب بر میگردیم تنبیه شده بودیم بشین پاشو و کلاغ پر و ...

امروز خیلی تنبیه شدیم خیلی عصبی و خسته ام .

شب توی حیاط که نشسته بودیم هوا خیلی گرم بود . همان لحظه باد خنکی آمد انگار هدیه ای بود از طرف خدا . نفس عمیقی کشیدم باد بوی عطرت را برایم آورده بود اشتباه نمی کردم . حس می کردم کنارم هستی به سرعت هوای داخل ریه ام را خالی کردم تا اینبار نفس عمیقی بکشم و بوی عطرت را بهتر حس کنم اما این بار بوی عطرت از بین رفته بود .

دیگر کنارم نبودی . . .

این یک پایان خوب برای یک روز سخت بود .

دوستت دارم شادناز عزیزم . به امید فردا های بهتر

روز ششم خدمت/ دوشنبه 88.5.26

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 16:22  توسط حمیدرضا ذوالفقار  | 

تنها عکسی که تونستم از لباس یگان حفاظت پیدا کنم همین عکس بود که اون هم از پشت هستش .

این هفته نمی گم سخت گذشت . اما سریع گذشت . به قولی من الان 12 روز از خدمتم گذشته .

دیروز پینجشنبه  اومدم خونه و امروز غروب دوباره میرم پادگان .

دلم برای عزیزم خیلی تنگ شده تنها مشکلم این هفته همین بود . تنها چیزی که تونست من را یکی دو بار زمین بزنه همین بود . فکر میکردم این احساس دلتنگیم وقتی میرسم خونه برطرف می شه . اما نشد . چون اون کسی که باید می دیدمش اونجا نبود .

همیشه به یادتم شادناز عزیزم

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 9:3  توسط حمیدرضا ذوالفقار  | 

بعد از مدت ها بی کاری فصل جدیدی داره توی زندگیم شروع می شه . فردا دارم میرم خدمت سربازی . حس عجیبی دارم البته حس بدی نیست یه جور حس خوب و کنجکاوی .

خلاصه دوستان اگه خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید .

یه عزیزی بود می گفت : امیدواریم آن روزی ( آخرت )  که اسم بعضی ها را به عنوان سرباز می نویسند اسم ما را هم بنویسند .

انشا الله این فصل جدید کمی از بی کاری و یکنواختی خارجم کنه .

یه سری قول به عزیز ترین عزیزم دادم . هی دارم بد قولی می کنم و امروز فردا میکنم . اونم به روی خودش نمیاره . اما خدا کنه هر چی زود تر بتونم عملیشون کنم .

آقا اصلا" من بارها از این عزیز چیز هایی گفتم . از مهربونیهاش و ...

می خواستم بیشتر بگم اما منتظرم روزی برسه که حرفهام رو بدون فکر کردن در موردش بگم . یه روزی میگم کیه . ولی کسیه که هر چی اعتماد به نفس دارم از اونه . هر پیشرفتی دارم به دلیل وجود اونه . انشا الله عمری باشه و در موردش بیشتر صحبت کنم .

یا علی

----------------------------------------------------

پ.ن : اون عزیزی که یه جمله ازش گفتم امام خمینی بود . دلم نیومد نگم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 23:36  توسط حمیدرضا ذوالفقار  | 

دیروز رفتیم یه غذا خوری به پسر بچه بود که اسپند دود می کرد . یکی گفت بشین غذا بخور . پسره گفت می خوام با پسر خالم بخورم . وقتی پسر خالش اومد دو تای نشستن غذا بخورن . کم کم یکی دو تا از دوستاشون جمع شدن و هر کدوم یه لقمه خوردن .

قبلش اومده بود روی میز ما با چهره ی مسخره ای بهش گفتم نه آقا ممنون . اومد کنارم وایساد رفتم تو فکر که آیا باید به اینها کمک کرد یا نه . دیدم علیرضا داره دنبال پول خورد می گرده . منم سریع می خواستم رفتارم را جبران کنم یه پولی دادم بهش . 

یه حدیث از حضرت فاطمه ی زهرا هستش که فقیری در خانه ی آن حضرت رفت و آن حضرت  که فرزندانش گرسنه بودند نگذاشتند آن فقیر دست خالی برگردد و فرموردند من نمیگذارم کسی دست خالی از در خانه ی من برود .

از این به بعد هر چقدر هم که کم باشه نمیگذارم هیچ فقیری دستش را جلویم دراز کند و خالی بماند .

همون شب توی یکی از خیابان های حاشیه ی  گوهر دشت مدت زیادی منتظر ماشین بودیم یه پراید 100 متر بعد از ما ایستاد دنده عقب گرفت و گفت سوار شید  با خانمش بود .

سر خیابون گفتم مرسی آقا گفتش بالا میرید ؟ گفتم آره . رفت تو خیابون . رسیدیم در خونه گفتم مرسی آقا چقدر بدم ؟ گفت نیازی نیست  بفرماید . گفتم حتما" مسیرش بوده پیاده که شدیم دور زد و همون مسیر را برگشت .

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 11:58  توسط حمیدرضا ذوالفقار  | 

چند نفری دور هم جمع بودن به پانزده نفر میرسیدند . یکیشون یک چاقوی بزرگ آورده بود و داشت امتحان می کرد که ببینه تیزه یا نه . تعدادی سیگار می کشیدند و تعدادی در حال صحبت بودند . دو نفرشون با دوست دختراشون با فاصله قدم میزنند . اینجا مکان هر شبشون بود ولی امشب خیلی شلوغ می کردند . ناگهان چراغ چشمک زن پلیس چشمانشان را خیره کرد . وقتی برای فرار کردن نداشتند سعی می کردند بی تفاوت و عادی باشند .

جوانی که چاقو در دست دارد آن را به سرعت در جیبش می کند و به پایش آسیب میزند . پلیس میان سال به سرعت نزدیکشان می شود : برید اینجا جمع نشید .

چهره های بچه گانه کمی پلیس را شکه کرده است . دستش را روی شانه یکی از بزرگترین هایشان که در حال سیگار کشیدن است می گذارد و می پرسد چند سالته ؟ جوان با افتخار سرش را بالا میگیرد و میگوید 16 ...

پلیس که عصبی شده است دستش را بالا می برد و گردن بچه را با پس گردنی مینوازد و بچه ها را متفرق می کند .

سال های بچگی در بزرگی کردن گذشت اون سال های که همه ازش با خاطره های زیبا یاد می کنند ما ازش به عنوان تلخ ترین دوران زندگی یاد می کنیم .

واقعا" یک عمر گذشت . همه چیز را تجربه کردیم چیز هایی که آدم بزرگها هم انجام نمیدادند . نمیدونم دنبال چی می گشتیم و یا چه هدفی داشتیم . اما مهم اینه که گذشت و تنها چیزی که برایمان مانده خاطراتی است که نمی شود به کسی گفت و تجربه .

تجربه ی که از یک عمر گشتن و نرسیدن ...

یک عمر دنبال چه می گشتم در جاده های بی سر انجامی ؟ یک عمر گشتم تا که فهمیدم تو سایه بون خستگی هامی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 16:50  توسط حمیدرضا ذوالفقار  | 

با قدم های آهسته وارد می شود . کفشهایش داخل کیسه در دستهایش است زیاد به اطراف نگاه نمی کند  . دقایقی تا اذان مانده . افرادی که داخل مسجد هستند به سی نفر نمی رسند و چند تا چند تا دور هم صحبت می کنند . عده ای دارند نماز می خوانند جوان مهری برداشته و به سمتشان حرکت می کند ناگهان مکثی می کند و نگاهی به صف می اندازد . انگار احساس بدی دارد . راهش را آرام کج می کند و در گوشه ی خلوت پایین مسجد مهرش را زمین می گذارد : الله اکبر

احتمالا" نماز صبحش قضا شده و از خودش زیاد راضی نیست  نماز دو رکعتی را با بی میلی می خواند نشسته و با دقت بیشتری به جمع نگاه می کند . بیش از قبل احساس غریبی می کند . هیچکس در را در آن جمع هم سن و سال خود نمی بیند . از برخوردش می شود فهمید زیاد مسجدی نیست . تعداد افرادی که در آن جمع موی سفید ندارند به چهار نفر نمی رسد . انگار دارد فکر میکند .

چه می شود وقتی آدم ها پیر می شوند یاد خدا می افتند ؟

آیا من هم نباید اینجا باشم ؟

در همین افکار پیر مردی به سمتش می آید و با صدای رسا می گوید سلام علیکم ( برای اولین بار لبخند جوان را می شود دید ) دستش را از جیبش در می آورد شکلاتی به جوان می دهد.

جوان لحظاتی با چشم پیرمرد را که دارد به دیگران هم شکلات می دهد دنبال میکند . نگاهی به ساعت می کند و با عجله بلند می شود . الله اکبر ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 14:17  توسط حمیدرضا ذوالفقار  |